تبليغاتX
انار ترش

انار ترش

اینجا تنها مأمنی است كه بياد خنده هاي كودكي ام ، اندكي تبسم ميكنم

استاد نامه !

بود شرح حال مـن اي بس دراز / ولي قطره اي گويم از بحر، بــاز

نهـــادم چو پا بــركلاس انــدرش / بخواندم من اين قصه تا آخــــرش

بگفتم كه درسش بسي ساده است / كدامين خر از دستش افتـــاده است

چــــو ديدم به يك لحظه استــاد را / كشيـــــدم ز اعمـــــــــاق دل داد را

بچرخيد و گرديد و غريــد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايـــد كه خفت

كه مـــن دكتـرا از فلان كشـــورم / يكي تــــاج شــــاهي بود بر سرم

كنون گفته بــــاشم به آغـاز درس / ز كس گر نترسي زمن هي بترس

كنــــون جلسه ي امتحانش شنــو / تا آخر بخــــون تند پـــايين نــــرو

به دست اندرونش سوالات بـــــــود / همه چشم ما سوي او مـــات بـــود

چـو داد او به ما صد هزاران ورق / كه رخساره ي  زردمان شد عـرق

همه خسته و بـي كس و سرنگون / بســــي زار گشتيم و هم واژگــون

 بگفت او به من بس به تكرارها / بيافتي تـــو اينبار و هم بـــــارها

برو فكر ديگر بكن اي جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان

فتاديــم آن ترم ما ها ولي / بكرديــم دور از بدن كاهلي

پس از آن سخنها و آن ســـرگذشت / سه ماهي چو از آن سخن ‌ها گذشت

فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوان ‌تر از آن ديــگري

كشيديم از جيب خودكارها / كه تا پاس گرديم اينبار مـا

نوشتيم هم نامه اي بس طويل / بكرديــــم از بهر آن قال و قيل

دويديم بس در پي نمره مــا / بشد چند ترمي تلف عمر ما

وليكن جوابــــي نيامد به ما / نشد هيچ كس بهر ما رهنما

دگر تــــرم آمد دگر اوستاد /  وليكن سر جاي او ايستاد

بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان بـــاطل است

چنانت بكوبم به گرز گــــــران / كه هم وا بماني تو در امتحان

بياوردمــــي صد هزاران كتـــاب / زدم از خوراك و نرفتم به خواب

كه تا هم ، نيافتم دگر بـــــاره من / نگردم چو مشروط و بيچاره من

سر جلسه آمد چو استاد ما / كشيديم از سينه فريـــاد ها

بيـــاورد نــــاگه سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را

سوالات او چون به دستم رسيـــد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد

تو اي ( بييييب )  فقط گوش كن / دو تا استكان چاي هم نـوش كن

در اين ترم اگر بــــاز افتد كسي / غضب بر تو گيرم فراوان بسي

چنانت بكوبم به گرز گـــــران / كه زينجا دوي تا به مازندران

 كجا ميرسد آخر اين دادها / كجا دادرس بهر فريــادها

در آن ترم افتاده ها بيشمار / همه ترم آخر همه حال زار

فتاديــــم درسش دگر بار ليك / فراهم بكرديم یک استاد نيك

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط سعيد  | 

پاچه خواران نمي ميرند !

 

به تيتر مطلبي كه در اين عكس هست دقت كنيد ، گويا اين آقاي دكتر هم احتمالا مدرکشون رو از دانشگاه آزاد گرفتند که اینجوری در حال پاچه خواری میباشند (!) البته باید خاطرنشان کرد که این روزها مدرک گرایی حرف اول رو تو این مملکت میزنه و از اونجایی که دانشگاه آزاد اسلامی مامنی مطمئن برای جمیعت علاف از قشر دختران و پسران ( که الحق و الانصاف تشنه علم هستند و  از اوقات محترمشان میزنند و  به دنبال پاس کردن واحد های حیاط شناسی و آشنایی با فرحزاد و اصول ویراژ دادن با ماشین آقاجانشان هستند )فلذا این بنده خدا هم تا حدودی حق دارند که همچین حرف هایی از خودشان در وکولند (!)  اما شايد اين حرف رو در محضر مقام عاليه دانشگاه آزاد زدند ( خوب کاره دیگه یه وقت دیدی پیش اومد ! )  حالا اگه من و شما خودمون رو جای این آقای دکتر عزیز بگذاریم و  خدمت آقای جاسبی برسیم و حضوری ایشون رو ببینیم چی بهشون میگیم ؟؟؟

 به سوالات زیر با دقت پاسخ بدین و همزمان جمله بالایی را هم تو ذهنتون داشته باشید :

۱-اگر یک روز آقای جاسبی را از نزدیک ببینید، به ایشان چه می گویید؟
الف)  بهشون میگیم : سلام
 ب) از شدت شوق به گریه می افتیم و زبانمان بند می آید
 ج) جیم جمالتو جاسبی
د) همه بود آرزویم که ببینم از تو رویی

۲-  سطح علمی دانشگاه آزاد را چگونه ارزیابی می کنید؟
الف) خوب
ب) خیلی خوب
ج) بسیار خوب
د) عالی
ه) خیلی عالی
و) بسیار عالی
ز) فوق العاده
ح) توپ
ك) مشتی
ط) بابا تو دیگه کی هستی؟!

۳-  دانشگاه آزاد برای پول ما . . . . دوخته است.
 الف) کیسه

 ب) دامن کلوش
  ج) شورت آستین حلقه ای
  د) زیر شلواری مامان دوز راه راه


۴- خوشمزه ترین غذای سلف دانشگاه آزاد چیست؟

الف) خورشت گربه سبزی
ب) چلو کلاغ

ج)  ساچمه پلو با ماست
د)  شفته پلو

۵- كدام مورد كوتاه‌تر است؟
الف) مدت خوشحالي بعد از قبول‌شدن در دانشگاه آزاد
ب) عمر پدران دانشجويان دانشگاه آزاد
ج) مانتوي خواهران دانشجو
د) پاي فارغ‌التحصيلان دانشگاه آزاد نسبت به دستشان 

۶- علت سقوط هواپيماي بورکینافاسو ايرلاين چه بوده؟
الف)  مطلع‌شدن خلبان از قبولي پسرش در دانشگاه آزاد چند لحظه قبل از سقوط
ب) اعلام خبر ورود دكتر جاسبي به بورکینافاسو در تلويزيون هواپيما
ج) مسئول كنترل سوخت هواپيما فارغ‌التحصيل دانشگاه آزاد بوده است.
د)  تمام موارد فوق به نحوي در بروز اين حادثه‌ي دلخراش موثر بوده است.

۷-دانشگاه آزاد ، در کدام یک از مکان های زیر شعبه ندارد؟
الف) دارقوز آباد

ب) قیرقوز آباد

د) چلغوز آباد
ج) شنگول آباد

ه) منگول آباد
و) قمبل آباد
ز) جزیره ناخدا سیلور

۸- وضعیت فرهنگی در دانشگاه آزاد . . . .
الف)خوب است.
ب) سلام می رساند
ج)  شما چطوری؟
د) دیگه چه خبر؟

+ نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط سعيد  | 

مناجات قبل از امتحانات !

نحن الدانشجويان  بكلي  شوت و المشنگ لايعلم من دروسها بقدر بزي

 ألذي لايعلمون دروسي و ناتوانٌ أن يقراءُها في ليلة الامتحان

 مع هذه الكتب المخوفة و الجزوات القطورة مِنَ المراكز الزيراكسية

 أللهم اني اسئلك اللغو كل الأمتحان و الكوئيز في كل تروم

 ألهي ببركة الأساتيد و الأمتحاناتهم الذي لا يتنزل نمراتنا و معدلنا 

 و حافظنا  من المنجلاب المشروطيه

آمين يا رب العالمين و يا كاشف المضطربين في الليالي الامتحانية

+ نوشته شده در  ساعت 18:19  توسط سعيد  | 

بهترين الگوي من !

الان من یک مار هستم !  یک مار بزرگ ، یک مار پیتون غول پیکر ، بزرگترین پیتون روی کره زمین و یکی از قدرتمند ترین خزندگانی که در جهان وجود دارد .

 

من می خورم ، همه چیز را می خورم ، هر چیزی که در برابرم باشد را می خورم .

 یادم می آید که یک بار یک گوسفند زنده با قصاب را خوردم ! یکدفعه هم که کلی راه را خزیده و خیلی گرسنه و تشنه شده بودم  یک گاو ماده را درسته غورت دادم که خیلی هم به من چسبید چون با یک تیر دو نشان بود ؛ گوشتش شکمم را سیر کرد و شیرش هم تشنگی ام را بر طرف نمود آن هم شیری که از تولید به مصرف بود یعنی نه مثل شیرهای یارانه ای به آن آب بسته بودند و نه گرفتنش نیاز به کله سحر بیدار شدن و ایستادن در صف چندصد نفری داشت ؛ یک تانکر شیر پرچرب رایگان بود !

چند روز پیش هم یک بچه مدرسه ای را که کلاس درس و معلمش را پیچانده و توی کوچه کارهای غیر اخلاقی می کرد را از قسمت سرش درسته بلعیدم ، فقط نفهمیدم چرا آخرش مزه ته کفش می داد !

تازه من بلانسبت شما خیلی چیزهای دیگری هم خورده ام که بعضی هایش یادم نمی آید و بعضی دیگر هم که یادم می آید گلاب به رویتان قابل عرض نیست !

البته این را هم بگویم که من از اول یک پیتون غول پیکر همه چیز خوار نبودم . شاید باورتان نشود ولی من زمانی یک کرم بودم ! یک کرم خاکی ؛ یک کرم خاکی ضعیف و نحیف که اگر یک گنجشک از آسمان به من پخ می کرد ، از ترس درجا عین ماکارونی خشک می شدم و می مردم .

ولی او بود که زندگی من را تغییر داد ؛ دیدن او مسیر زندگی ام را صد و هشتاد و دو درجه عوض کرد و باعث شد من کرم خاکی بشوم چیزی که الان هستم ؛ او با رفتار خودش به من آموخت که من هم می توانم برترین باشم ؛ من هم می توانم از همه قوی تر و بزرگتر باشم .

او به من یاد داد که در این دنیا اگر نمی خواهی خورده شوی باید بخوری !

زندگی من که یک کرم خاکی ضعیف بودم از زمانی وارد مسیر جدیدش شد که آن جوجه خروس زردمبو ی  نیم مثقالی برای سیر کردن شکم فندقی اش در باغچه محل زندگی ام به سمت من حمله ور شد .

آن زمان آنقدر ترسیده بودم که برای مصون ماندن از نوک آن جوجه ، ساعت ها در درون خاک خزیدم و خزیدم ؛ وقتی به خودم آمدم که دیدم چندین متر را در درون زمین طی کردم و به جایی رسیدم که بعدا فهمیدم خانه اوست . چه عظمتی ، چه شکوه و جلالی ، آن همه امکانات را چگونه با خود به اعماق زمین برده بود ؟! هر چیزی که فکرش را می کردم او در خانه اش داشت .

از زمانی که برای اولین بار او را دیدم از خودم بدم آمد ؛ دیگر حالم از خودم به هم می خورد ؛ آخر هر دو ی ما از یک خانواده بودیم ولی او به آن شکل بود و من این شکل !

پس عزمم را جزم کردم ؛ تلاش کردم ؛ رنج کشیدم ؛ سال های سال ورزش کردم تا توانستم خودم را به این  قد و قواره و هیکل برسانم .

 اول به سراغ ورزش های کششی مثل بسکتبال رفتم چون برای اولین بار که او را دیدم بیشتر از هر چیز ، قد  یا همان طول بسیار زیادش بود که نظر من را به خودش جلب کرد .

بعد از چند سال که بالاخره توانستم خودم را از چند میلی متر به چندین متر برسانم به سراغ ورزش های قدرتی مثل پاورلیفتینگ و بادی بیلدینگ رفتم و در طی چند سال تلاش مداوم و عدم استفاده از داروهای نیروزا و غیر استاندارد موفق شدم از آن اندام سیخکی چوب کبریت مانندم ، کوهی از عضله و ماهیچه بسازم .

با کمک ورزش هایی مثل ژیمناستیک و یوگا ، انعطاف پذیری بدنم را بالا بردم و تلاشم در زمینه رشته دو و میدانی سبب شد تا بتوانم شتاب اولیه و سرعت خزیدنم را به شدت افزایش دهم .

البته این را به خوبی می دانم که با تمام این وجود من اکنون شصت پای او هم به حساب نمی آیم ولی همین  هم برای من افتخار بسیار بزرگی است که او اولین باشد و من هم دومین مار بزرگ و قدرتمند در تمامی دنیا و  به عبارتی زیر دست او به حساب بیایم .

او الگوی من است ؛ او بت من است ؛ او استاد و مشوق من است ؛ البته نه مثل اساتید بعضا قلابی دانشگاه ها بلکه یک چیزی تو مایه های این آموزش های از راه دور و مجازی ! چون او هیچوقت با من رو در رو حرفی نزد ولی با حرکات و رفتار خودش خیلی چیزها را به من آموخت . او به من یاد داد که ما مارها اگرچه دست و پا  نداریم ولی نباید بی دست و پا هم باشیم !

او اولین مار و بلکه اولین موجود روی کره زمین است که توانست به حکومت چند هزار ساله انسان ها بر روی  این کره خاکی پایان بدهد و آن ها را به خدمت خود درآورد .

از او آموختم که می شود به چنان قدرتی رسید که دیگر لازم نباشد برای پیدا کردن یک لقمه نان که بتواند شکم را سیر کند از کله سحر تا بوق شب جان کند و تلاش کرد ، بلکه می شود کاری کرد که غذا خودش بیاید و بگوید «  بیا منو بخور » !

و البته چه غذایی مقوی تر و خوشمزه تر از انسان ؟! انسانی که با آن فیزیک بدنی مناسبش همچون هلویی است که می رود داخل گلو !

و تازه  نه یکی ، نه دوتا بلکه صدها و هزاران انسان رنگ و وارنگ و مذکر و خصوصا مونث که هر روز از زمان طلوع خورشید تا پاسی از شب به تونل های زیر زمینی او می روند تا توسط او خورده شوند .

قدرت او ، سرعت او ، انعطاف پذیری او ، زیبایی او ،  ابهت و بزرگی او ، مهارت فوق العاده اش در خزیدن در اعماق زمین و حتی در سطح آن ، سکوت دلنشینش در حالیکه صدها کیلومتر در ساعت سرعت دارد و ظرفیت فراوان معده اش که قادر است این همه انسان مشتاق را به یکباره در خود جای دهد همیشه نه تنها برای من ،  بلکه برای تمامی مارهای کره زمین و البته تمامی موجودات عالم ، قابل احترام و ستودنی خواهد بود .

او بی نظیر است . اگرچه هنوز اسم واقعی او را نمی دانم و هر بار هم که از خودش پرسیدم از روی تواضع اسمش را به من نگفت ولی این طور که از زبان انسان ها شنیدم نام او باید   " مترو " باشد .

پس " مار مترو "  دوستت دارم !

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:50  توسط سعيد  | 

طهران تهران !

پس از گذشت چند سال از تلخي توقيف فيلم سنتوري اين بار داريوش مهرچويي با فيلم " طهران  تهران " نشان داد كه توانايي خاصي در شناخت مخاطبان هميشگي خود دارد و بر اين امر كه تماشاگر ايراني چه ميخواهد و  دنبال چه چيز است وقوف كامل دارد.

فيلم " طهران تهران " فيلمي با دو اپيزود است كه اپيزود اول آن با طهران كه نشانگر دنيايي فراتر از آنچه كه در پشت اسم يك شهر پنهان شده است و اپيزود دوم كه تهران است با ويژگي هاي ساكنان اين شهر خود را نمايان مي سازد .

مهرجويي پس از پشت سر گذاشتن دغدغه هاي هامون ، ليلا ، پري و اقبال خوش مهمان مامان اينك به اپيزود طهران رسيده است اين فيلم با وقوع يك فاجعه و تنش شروع مي شود(!)  در لحظه ي سال تحويل سقف خانه اي فرومي ريزد و اين يعني يك چالش پيش روي خانواده ي داستان(!) بهترين ملات براي ساختن فيلمي اجتماعي و پراز تلخي و خانه اي كه خراب مي شود و خانواده اي كه  تمام خوشي عيدشان قاعدتا بايد خراب شود اما همین خانه خرابی توفیق اجباری می‌شود برای  اين خانواده که هم گشتی در طهران بزنند و هم شب را در یک پانسیون شیک افراد سالمند بگذرانند (!)

دراین فیلم داریوش مهرجویی به بناهای قدیمی و تاریخی تهران پرداخته ونمایشی ازدوستی‌ها، رفاقت‌ها و عشق‌ها رادر پی حفظ آداب و سنن ایران به مانشان می دهد مهرجو یی چنان اینکار را با قدرت ودرایت انجام داده که انسان واقعا از تماشای فیلم به وجد می آید

مهرجویی در ساخته جدید خودبا حسرت به بناهای قدیمی و تاریخی تهران می‌نگرد و از طرفی هم به نظر می‌رسد فیلمساز این تصاویر را در رویا به نمایش گذاشته و همه این اتفاق‌ها در خواب شبانه خانواده زیر کرسی رخ داده و یک جور مرثیه سرایی به سبک مهرجویی است(!)در واقع مهرجویی با به وجود آوردن این حس دوگانه خواسته است که مخاطب را به فکر فرو ببردواینکاررادقیقا با به نمایش گذاشتن فیلم اشک‌ها و لبخندها در قسمتی از فیلم خود به مخاطب فهمانده است .

در اين طهران  دیگر از آن تهران پر استرس خبری نیست، طهران مهرجویی زیباتر و دلنشین‌تر از آنی است که تا به حال به آن مي انديشيديم.

طهران مهرجویی یک جور آرمان شهر است که انگار مردم در آن منتظر بهانه‌اند تا آواز بخوانند و دست بزنند. طهرانی که مردمش فارغ از هرگونه دغدغه اي به سر مي برند ، طهراني كه حتي  دکترش هم طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ مرض بی‌درمانی در این دنیا وجود ندارد(!)

"طهران تهران" را می توان یکی از فیلمهای قابل اعتنا ودوست داشتنی سینمایی ایران دانست، پايان اين  فيلم به همان حلاوت و خوش بيني " مهمان مامان" است. بايد به مهرجويي كه از " گاو" تا " طهران" آمده است و تلخي "سنتوري" و توقيفش را چشيده اعتماد كرد و از خوش بيني اش  لذت برد. مهرجويي آن قدر پيراهن پاره كرده است كه بداند چنين خوش بيني هايي را مي توان در ژانر علمي – تخيلي طبقه بندي نكرد .

+ نوشته شده در  ساعت 23:0  توسط سعيد  | 

بوی سال نو !

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

    

فردا سال تحویله و امسال هم مثل برق تموم شد ، ميگن سال ۸۹ سال ببر ( بماند كه اولش از هركس كه شنيديم گفتند سال ۸۹ سال پلنگ البته حيوان با حيوان فرقي نميكنه ) ولي ما كه آخرشم نفهميديم اين فلسفه نسبت دادن هر سال به يك حيوان مخصوص چي بوده و هست (!)

انشا ا... 

سالی پر از موفقیت، کارشناسی ارشد، پول ،  دوست دختر و پسر ، و وبلاگهای جورواجور و کلی آرزوی خوب داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:45  توسط سعيد  | 

به ياد قديما !

قديم نديما كه فقط صفا بود / موبايل و اينترنت و سي دي نبود

بزرگ تر ها بالاي خونه جاشون / كوچيك تر ها كنار دست و پاشون

صبحونه نون سنگك داغ و پنير / يه ذره سر شير و عسل، با فتير

شبهاي يلدا شب قصه گفتن / دختر پادشاه و هيزم شكن

سبزي پلو با ماهيمون به راه بود / نخودچي كيشميش روي كرسي ها بود

كار خونه با دخترهاي خونه / كار بيرون با پسرهاي خونه

عروسي ها ساده و بود و بي ريا / مهريه ها يك سفر كربلا

خاطره هاش تو عكس يادگاري / رسم و رسومي داشت خواستگاري

از اون زمون كه سادگي تموم شد / خوشي به زندگي ما حروم شد

پول زياد حق تقدم شده / رو كم كني عادت مردم شده

دنيا ديگه عوض شده راست راستي / حرف ميزنم راست و بي رو درواسي

خونه كلنگيها كه سنگي شدن / آدمها اكثرا كلنگي شدن

آيفون اومد جاي كلون و كوبه / سادگي رفت تو سطل خاك روبه

كفش هاي جور واجور به جا الستي / شومينه و شوفاژ به جاي كرسي

لامپهاي مهتابي به جاي توري / كتري هاي برقي به جاي قوري

ادكلن اومد جاي عطر قمصر / شير هلندي جاي شير مادر

لنزهاي رنگا رنگ به جاي عينك / شادونه رفت  و جاش چيپس و پفك

نوشابه اومد جاي سركه شيره  / پيتزا اومد به جاي ارده شيره

آخه برنامه غذاييمون نوشته / گالينابلانكا جاي آش رشته ! 

جوونامون بعضيها قرتي شدن / اعتياد اومد و زپرتي شدن

با آمپول و اكس و كراك و شيشه / هيچكسي عاقبت به خير نميشه

ميدون سيد اسماعيل دوباره / به رونق افتاد از لباس پاره

سوراخ سوراخه همه لباسها / تيپ جوونا مثل آس و پاسا

يه روزي كله كچل مد ميشه / يه روزي كله مثل هد هد ميشه ! 

تو قهوه خونه ها جوون بي جون / شب تا سحر نشسته پاي قليون

صبحها كه موقع حساب كتابه / تازه طرف تا لنگ ظهر ميخوابه

بعد ناهار و ساعت اداري / دنبال كار ميگرده از بيكاري

تو هر محله مشغول سركشي / شش نفره ميرن مسافر كشي

دخترهاي پر فيس و افاده / دخترهاي از دماغ فيل افتاده

اسم شناسنامش اگه زليخاست / با صد كرشمه ميگه اسمم آيداست

كله باباشو كچل ميكنه / ميره دماغشو عمل ميكنه

هرجا كه با كلاسه اونجا هستش / قلاده سگ توي دستش

بعد يه آرايش صد تا صدتا / دختر چهل كيلو ميشه نود تا

ترشيده و رودست مادر هنوز / ميگه شوهر ميخوام مثل تام كروز !

ميگه شوهر من بايد كه دكتر باشه / حساب بانك سوئيسش پر باشه

دختره تا كرج نرفته تا حالا / ميگه ماه عسل بايد برم آمريكا 

آخه دوماد نديد بديده و خل ميشه / هل ميشه و دست و پاهاش گم ميشه   

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:52  توسط سعيد  | 

به رنگ توقيف !

 

سيزدهمين ساخته ابراهيم حاتمي كيا هم بعد  از پنج سال توقيف  و پس از گذر از هفت خان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي  بالاخره رخ نماياند و توانست جايگاهي را در ميان سيمرغ هاي جشنواره فجر امسال به خود اختصاص دهد .

روزهاي بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر هم سپري شدند و سيمرغ ها يكي پس از ديگري به پرواز درآمده و در غيبت برخي چهره ها و آثار شاخص در جشنواره بيست و هشتم  بر شانه فيلم هاي حاضر نشستند .

روزهاي جشنواره روزهاي خوبي براي برخي از كارگردانان بود ! به خصوص ابراهيم حاتمي كيا كه رنج هاي فراواني را براي به نمايش در آمدن سيزدهمين اثر خود متحمل شد ، او در صحبت هاي خود بار ها و بار ها گفته بود كه فيلم بعدي به رنگ ارغوان ( به نام پدر ) را براي فرار از برزخ  توقيف به رنگ ارغوان ساخته است .

علت بد اقبالي اين فيلم ربطي به نحسي عدد سيزده ندارد(!) بلكه علت آن را بايد در دلايلي همچون عبور از برخي خط قرمزهايي كه براي فيلم سازان ايراني مشخص شده است جست و جو نمود .

با ديدين اين فيلم متوجه مي شويم كه بدون جنجال آفريني هم ميتوان به مقوله مطرح شده در آن پرداخت اما اگر به دنبال حاشيه سازي نباشيم اين مهم را شخصي متوجه خواهد شد كه بدون اغماض و تحليل هاي از پيش تعيين شده به تماشاي آن بنشيند و آن را با مسائل سياسي و غير سياسي مرتبط نسازد .

به رنگ ارغوان داستان دراماتيك يك عشق و يك وظيفه است كه قهرمان داستان را در يك وضعيت نا متعارف و كلاسيك تقابل عشق و وظيفه قرار مي دهد .

آنچه در كنار تحليل اين فيلم حائز اهميت است تاثير طولاني توقيف اين فيلم مي باشد ، بايد اين نكته را پذيرفت كه به رنگ ارغوان به جهت  فيلمنامه و كارگرداني مي توانست نقطه عطفي در كارنامه حاتمي كيا بعد از آژانس شيشه اي باشد .

شايد بد نباشد به بهانه پرداختن به اين فيلم به سراغ آژانس شيشه اي ساخته يك دهه قبل حاتمي كيا نيز برويم (!) اين دو فيلم از نظر تاثير بر واكنش مخاطب داراي وضعيت مشابهي هستند و تفاوت عمده اين دو در همان قصه دراماتيك و كلاسيك عشق و وظيفه مشخص ميشود .

حاتمي كيا نشان داد كه ميتواند در سينماي ايران يك اشل خاص را مورد تجربه قرار دهد كه اگر در اين فيلم مورد اقبال قرار ميگرفت مسلما در فيلم بعدي ( دعوت ) كه متفاوت ترين فيلم حاتمي كيا نيز لقب گرفت (!) آه از نهاد مخاطبش بر نمي آورد و آن هم قصه عشق است ، قصه عشق ستاري ( حميد فرخ نژاد ) به ارغوان ( خضر معصومي ) يعني ساخت موقعيتي كه عشق جوابگوي بعد عاشقانه فيلم است .

به رنگ ارغوان قصه اي ملتهب و قابل بحث دارد ، قصه قرار گرفتن يك مامور امنيتي بر سر دو راهي كه اين دو راهي به نقطه عطف فيلم مبدل ميگردد .

اين تقابل ميان عاشق و معشوق در كنار جذابيت موجود در ترفند هاي مامور امنيتي و تماشاي ماجراي مهيج و پر افت و خيز ، مخاطب را تحت شعاع داستان قرار مي دهد و اين امر ناشي از شناخت عميق حاتمي كيا از مسائل سياسي و اجتماعي زمان ساخت فيلم تا زمان اكران آن مي باشد كه از طراوت و تازگي آن به هيچ وجه كاسته نشده است .

به رنگ ارغوان با تمام قوت خود در فصل پاياني دچار ضعف است(!) اين كه تماشاگر در بهت غيبت ناگهاني شخصيت ستاري قرار گرفته و ناگهان او را در كنار ارغوان مي بيند، آن هم با تغيير چهره ! و اطلاع يافتن از وجود شخص ديگري كه حال او را تحت نظر گرفته و از او و ارغوان عكس ميگيرد و گزارش ميفرستد فضا سازي هاي قبلي را كمي خنثي مي كند، يعني با توجه به خلاصه كردن كشمكش ها و فراز و نشيب هاي داستان در قالب پيام هاي ارسالي امنيتي كه بر صفحه لب تاب نمايان بود سبب ميشود تا تماشاگر به وضوح خط روايتي فيلم را دنبال كند و اين ترفند درفصل پاياني كه خود وي به سوژه اي براي مامور امنيتي ديگري تبديل ميشود (!) تلاش كارگردان را براي جذابيت بخشيدن به فصل آخر داستان ( كه از قضا با لبخندي كه بر لبان ارغوان نقش ميبندد نشانگراين امر است كه پايان خوبي هم بايد  داشته باشد !) را از بين ميبرد .

فيلم به رنگ ارغوان به رغم حواشي كه طي اين سال ها خواسته يا نا خواسته به آن دچار شده است و با وجود برخي صحنه ها و لحظات پر التهاب و مهيج براي مخاطبانش، احتمال اين كه از اقبال خوبي  در گيشه برخوردار باشد را خواهد داشت .  

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:11  توسط سعيد  | 

در چشم بادها !

 

مجموعه تلويزيوني در چشم باد يكي از سريال هاي به جد فاخر و آموزنده است كه مدتها بود جاي خالي چنين سريال ها و مجموعه هايي البته تا قبل از مجموعه روزگار قريب در رسانه ملي احساس مي شد .

هرچند كه بدون تماشاي يك اثر تا انتهاي آن نمي توان به درستي قضاوت صحيحي از آن داشت اما با توجه به عوامل حرفه اي مثل فيلمبردار ، آهنگساز ، بازيگران و سابقه كارگردان آن مي توان پيش بيني هاي درخشان و قابل توجهي از آن به دست آورد .

مسعود جعفري جوزاني در كارنامه كاري خود در مقام نويسنده و كارگردان اثري سترگ چون " شير سنگي " را دارد كه يكي از بهترين آثار سينمايي ايراني است اگرچه فيلم هاي بعدي وي مانند "بلوغ " موفقيت شير سنگي را تكرار نكردند ،  اما جوزاني با سريال " در چشم باد " نشان داد كه كارگردان توانايي است .

جوزاني از آغاز دهه 80 يعني بعد از نمايش آخرين فيلمش (بلوغ ) در سال 77،  تحقيق و نگارش در باره پروژه  " در چشم باد" را آغاز كرد .

اين مجموعه كه تاريخ وقايع سياسي – اجنماعي سه دوره از تاريخ معاصر ايران يعني از زمان قيام مردان جنگل تا فتح خرمشهر را بررسي ميكند داراي چندين ويژگي بارز است كه آن را از ديگر آثارجوزاني تمييز مي دهد ، از جمله ويژگي هاي اين سريال :

نخستين ويژگي پيوند ميان شخصيت ها و قالبسازي داستان كه به طور محسوس قابل درك است  ، دومين ويژگي  در انتخاب لوكيشن ها و هم در انتخاب بازيگران و نوع نشانه گذاري بر لهجه و منش و قوميت آنها مي باشد و نشانگر اين است كه جوزاني از اين امر هم غافل نبوده است ، ويژگي سوم وجود پيوند هاي ايراني و جهاني است كه در پيوند هاي خانوادگي ، قومي و منطقه اي رخ مي نماياند  اما از همه مهمتر موسيقي اين اثر است كه از شاخصه هاي اصلي آن به حساب مي آيد ، بدون شك حضور استاد حسين عليزاده در مقام آهنگسازي اين سريال در روند پيشبرد جذب مخاطب آن بي تاثير نبوده است .

در چشم باد قصه زندگي خانواده اي است كه لحظات و رويداد هاي تلخ وشيرين زندگي خود را از قيام ميرزا كوچك خان جنگلي تا حماسه فتح خرمشهر را مي بينند ، داستان از زماني شروع مي شود كه ميرزا كوچك خان جنگلي در گيلان اعلام جمهوري مي كند و با اين اقدام دوران پر حادثه تاريخ معاصر ايران آغاز ميشود .

نكته اي كه نمي توان از آن به سادگي گذشت پرداخت بيش از اندازه كارگردان و تمركز وي بر جزئيات است به طوري كه بسياري از صحنه ها و ديالوگ هاي  اين مجموعه بسيار طولاني شده اند و اگر مخاطب سريال را يك هفته در ميان تماشا كند چيز زيادي را از دست نداده است (!) و اين مشكل از ريتم طولاني داستان نشات مي گيرد كه به طور موجز در فيلمنامه گنجانده نشده است ولي اگر اينگونه عمل ميشد بي شك هم در ساخت پروژه وقفه نمي افتاد و با سرعت بيشتري به پايان مي رسيد و هم اين كه سريال ريتم جذاب تري پيدا مي كرد .

آيا زمان آن نرسيده كه  مسئولين رسانه ملي ما به جاي خريد مداوم سريال هاي كره اي و ترك كه توليدات مراكز استان ها هم از آنها داراي كيفيت بيشتري هستند و به جاي شخصيت سازي از بازيگران اين گونه مجموعه ها ، كمي بيشتر به مجموعه ها و سريال هايي فاخر ملي مثل روزگار قريب و يا در چشم باد توجه داشته باشند ؟

البته نمي توان اين امر را انكار كرد كه مجموعه هاي كره اي و ترك معيار هايي مثل نوع قصه ، شخصيت پردازي ، ريتم داستان و ... را دارا مي باشند كه باعث جذب مخاطب مي شوند كه متاسفانه در برخي از آثار ملي ما اينگونه معيار ها كم رنگ شده و يا حتي به آنها درستي توجه نمي شود ، اما به واقع نبايد استقبال مخاطب از اين گونه سريال ها را به عنوان ضعفي برسريال هايي مثل در چشم باد يا روزگار قريب دانست.

+ نوشته شده در  ساعت 16:22  توسط سعيد  | 

چقدر زود دیر می شود

دلم خواست به بهانه مرگ بنویسم. به بهانه روز واپسین،‌ به بهانه روز داوری. به بهانه روزی که قضاوت‌های انسانی نیست. روزی که عدالت هست. روزی که رحمت هست. روزی که به تمامی لطف است. روزی که به تمامی رحمت است برای بندگانی راستین (!)

گوسفندی میبرد گرگ مزور همه روز***گوسفندان دگر خیره در او می نگرند!

بله گرگ اجل هر روز از این گله می برد و آنها می بینند اما عبرت نمی گیرند (!) خدایش بیامرزد ،  ميگويند که مرگش بر اثر بیماری ناشی از مسائل جنگ تحمیلی بوده (!) بخاطر همین گفتم خدایش بیامرزد .چرا که همه ما به عزیزانی که برای نجات میهن اسلامیمان زحمت کشیدند مدیون هستیم .ولی اینقدر غلو و دروغ شنيده ايم  که حتی این مسئله بیماری ایشان هم باورمان نمی شود (!) فوت آقای کردان می تواند درس عبرتی به پیرمردان قوم ما باشد که حتی در این چند روز باقی مانده از عمر هم دست از دنیا و زخارف آن بر نمی دارند و همجنان با حرص و ولع به مال و ناموس این مردم شریف دست یازی می کنند ایکاش ! این مرگ برای آنها و ما عبرتی باشد که حتی با نظر خاص بالاترين مقام دولت و اکیپ مجهز پزشکی به قیمت حقوق بیوه زنان و مردمی که گرسنه سر بر بالین می گذارند هم نمی توان ساعت اجل را عقب راند ، كه چقدر زود دير مي شود...

+ نوشته شده در  ساعت 22:30  توسط سعيد  |